سلام پسر گل مامان
الان رسوندمت مهد کودک .اونجا رو خیلی دوست داری ولی یه ذره خواب آلویی صبحها تا پاشی صبحانه بخوری و یه کم کارتون ببینی خیلی طول می کشه.همش می گی این کارتونم ببینم بعد بریم باشه! خلاصه باید یه کوچولو برنامت تغییر بدیم.
توی مهدکودکت همه خیلی دوست دارند وقتی میری توی مهدکودک می گند انرژی اومد.عاشق قلدریات و بی تفاوتی های مردونت شدن !!!!!!!!!!
همش می گی برای چه دردی می خوره یا چرا .همینطور مسلسل وار می پرسی.خانم مربیت می گفت اینقدر می گی چرا که اونا خواستند بفهمی اینقدر چرا گفتن چه جوریه بهت گفتن چرا دهن داری ؟ گفتی باهاش غذا بخورم.گفتن چرا پا داری ؟ گفتی راه برم و............... آخرش بعد از یه عالمه چرا گفتی دیدین سخت نیست!!!!!!
هفته پیش رفتیم کرمانشاه اینقدر ذوق کردی و لذتی که می بردی رو نشون می دادی که دلمون می خواد همه جای دنیا با تو بریم پسر خوش ذوق من. توی رستوران وقتی گارسون پرسید چی می خورید گفتی من لوبیا پلو می خورم و گارسون عذر خواهی کرد که ندارند.
عاشق کارتون پلنگ صورتی هستی کلا کارتون خیلی دوست داری و هر چی می بینی سیر نمی شی ولی توی خونمون قانون داریم برای کارتون دیدین و نوبتی برنامه های تلوزیون را می بینیم و تو هم به قانون احترام می ذاری عسلم.
این روزها به همه ایمیل می زنی و اس ام اس می فرستی وبازی کامپیوتری شیرو انجام می دی. اینم از بچه های نسل IT
مثلا توی مسافرتمون برای ماه ایمیل می زدی بهش می گفتی بیاد دم خونه مامان جون
یا به نی نی توی دل شروین جون اس ام اس می زنی که زودتر بیاد بیرون و با هم با اسباب بازی هاش بازی کنید
روز به روز با هوش تر و شیرین تر می شی عزیز دلم از خدای مهربون می خوام کمکم کنه مامان خوبی برای تو باشم
... پيام هاي ديگران() link ۱۱:٢٢ ق.ظ - ۱۳٩٠/٥/۳٠ - باراد
سلام پسر قند عسلم
الان که دارم اینارو برات می نویسم تو توی مهدکودکت هستی و حسابی داری خوش می گذرونی. از 11 تیر ماه دیگه رفتی مهدکودک .البته هنوز خیلی تفریحی می ری چون مامانت وقتش ازاده .وقتی میای خونه همه چیو برام تعریف می کنی.همه شاخ در میارن وقتی براشون میگم که تو چه جزئیاتی برات مهمه و تعریف می کنی برام. مثلا روزای اول که رفته بودی بهت گفتم کیو اونجا از همه بیشتر دوست داری گفتی سپیده بعدشم گفتی که باهم الیسا الیسا جینگیلی الیسا بازی کردین.فرداش که پرسیدم سپیده کیه فهمیدم مربی بچه های 4 ساله است که بعضی وقتا میاد و با شما هم بازی می کنه.همه چی با جزئیات توی ذهنت می مونه. امروز که داشتیم میومدیم مهدکودک من مسیر همیشگیو نیومدم به سرخیابون که رسیدیم گفتی مامان باید آست بری (یعنی راست) چپ که میره میدون کاج!!!!!! من شاخ دراورده بودم البته فکر کنم راست و چپش شانسی درست شده بود ولی مید ون کاجش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!یعنی جهت مهدکودکت می دونستی گلم
توی مهد کودک نمی دونم چرا بچه ها رو گاهی هل می دی. از خودت می پرسم می گی اونا هلت دادن و تو هم هلشون دادی ولی خلاصه یه ذره قلدر شدی ولی بعدش همیشه می گی من کار اشتباهی کردم حق با شماست!!!!!!!!!!دیگه هیچکس نمی تونه بهت چیزی بگه زرنگ مامان
هر جمعه با بابات می ری استخر و بعدش همش تو بابا حسینی و با یک باراد خیالی همه کارایی که بابات برات می کنه را اجرا می کنی.بغلش می کنی باهاش حرف می زنی می بریش توی آب و....... خیالپردازی فوق العاده ای داری(اینو دیگه به خودم رفتی)
خلاصه روز به روز بیشتر عاشقت میشم
... پيام هاي ديگران() link ۱:۱٥ ب.ظ - ۱۳٩٠/٥/۱۱ - باراد
سلام بابا حسین کوچولوی من
دوباره بعد از مدت ها می خوام برات بنویسم.دیگه بعد از کلی مشکلات و استرس توی خرداد فارغ التحصیل شدم.این مامان تو هم همش سرش شلوغه.تو هم صبح که بیدار می شی بهش می گی نرو سر کارمامان یا نرو دانشگاه پیش باراد بمون.منم بهت میگم تو دیگه پسر بزرگی شدی پیش پریسا جون بمون بازی کن تا من بیام.اونوقت پسر عاقلم می گه برو به کارات برس مامان زودی بیا.از همکاری عاقلانه ات ممنونم پسر عسلم.
قربونت برم عسلم.بعدا که با هم بازی می کنیم (تو عاشق بازی با نقش های مختلفی مخصوصا بابا حسین )به من می گی تو بارادی دیگه بزرگ شدی پیش پریسا جون بمون تا من به کارام برسم.منم همش قربونت می رم.از صبح تا شب همش می گی من بابا حسینم و همه کارهای بابا حسینت رو تقلید میکنی.
خیلی بابا حسین خوبی داری ،خدا برامون حفظش کنه.با هم همه جا می رید.از موزه و استخر و پارک گرفته تا کارواش و تعمیرگاه و پمپ بنزین و....
پسر مامان اون روزا که می خواستم با بابا حسین ازدواج کنم همش دلم می خواست یه پسر داشته باشم عین اون باشه یعنی یه حسین کوچولوی دیگه.دلم می خواست از مامان بابا حسین ( خدا رحمتشون کنه)بپرسم اونو چه جوری تربیت کرده که اینقدر خوبه به منم بگه منم پسرم رو همونطوری بار بیارم.حالا که تو همش می گی من بابا حسینم خیلی توی دلم قند اب می شه بابا حسین کوچولوی من.
به خاظر رفتارای این بابای مهربون پسرم توی همه کاری می خواد همراهی کنه تازه کباب هم روی آتیش درست می کنه
حسابی فنی شده همش پیچ گوشتی دستشه و داره همه جا رو تعمیر می کنه.
راستی تولد دوسالگیت هم مبارک.اینقدر بزرگتر از سنت رفتار می کنی و حرف می زنی که باورم نمی شه فقط دوسالته
تو عاشق فیلم و کارتون دیدن،ماشین سواری، کتاب خوندن، قصه شنیدن و همه چیزای خوب هستی .عاشقه ماشین هم هستی از الان یک سره رانندگی می کنی .پشت فرمون ماشین می شینی می ری پایین که پات به گاز و ترمز برسه یه دستت روی دنده و یه دستت هم به فرمونه.بعد مثلا بابا حسینی می ری نون تازه می خری و برای باراد شیر و ماست و بستنی و.........
چند تا شعر می خونی عاشق قصه های می می نی و خاله سوسکه ای و خودت همه را از حفظ می خونی
از عید دیگه از شیر گرفتمت، جیشت رو هم می گی ، خودت تا صبح یه سره روی تخت خودت می خوابی و خرابکاری هات هم کم شده
این ترم یک شبانه روز کامل هم پیش مامان جون و بابا جونت یا بابا حسین می موندی تا من برم شیراز و بیام .خلاصه یه اقا پسر گل که دیگه مرد شده و هیچ زحمتی برای مامانش نداره.
دامنه کلماتت به خاطر زحمت های مامان جونت که همش برات شعر می خونه و قصه می گه خیلی زیاده یعنی راحت انشا می نویسی.هر کار بدی می کنی می گی ببخشید اشتباه کردم حواسم نبود می دونم کار بدی شد.باورت می شه من هیچ وقت نگفتم اینو بگو. توی زرنگ اینو می گی که دیگه کسی هیچی نتونه بگه.امروز داشتم کارتون دکتر ارنست می دیدم تو می خواستی خاله سوسکه ببینی.گفتم این خیلی قشنگه بیا ببینیم گفتی مامان تو کوچولو بودی این کارتونو می دیدی؟ الان هم دوست داری ببینی؟پس ببین اشکالی نداره من اجازه می دم بعدا نوبت من.
خلاصه هر روز کلی دل ما رو می بری مرد کوچک خانه عشق ما
... پيام هاي ديگران() link ۱٢:٢٧ ب.ظ - ۱۳٩٠/۳/٢٢ - باراد
سلام پسر گلم
دیگه حسابی بزرگ شدی و من توی این مدت اینقدر مشغول کارام بودم که اصلا متوجه نشدم این همه وقته که برات ننوشتم.همه این مدت کلی توی ذهنم برات نوشتم ولی حالا می بینم که اینجا ثبت نشده .ولی دیگه شکر خدا داره زحماتمون به ثمر می رسه از تز دکترام دفاع کردم و چند تا مقاله داخلی و خارجی چاپ کردم و........ و با هم می خوایم کلی لذت ببریم.
تو حالا دیگه.یه زبون بارادی قشنگی داری که نگو دلم ضعف می ره وقتی جرف می زنی و می خوام بخورمت. حسابی حرف می زنی 21 ماهت تموم شده داری کم کم جیشت می گی و می خوام تا عید ازشیر هم بگیرمت.
توی این مدت 1سال و نیمگی یک ماه رفتی مهدکودک و کلی گریه کردی دیکه دلم نیومد که بری .یک ماه توی خونه بودن بعدشم پریسا چون بعضی روزا میاد پیشت.اولش خیلی احساس عدم امنیت کرده بودی و دیکه با ادما راحت نبودی ولی الان بارز دوباره مثل قبل شدی حسابی با همه ارتباط برقرار می کنی و دلبری می کنی همه عاشقت می شند غشق من.
وقتی بهت می گم عشق من کیه می گی باداد
وقتی می گم تو عشق کی هستی می گی مامان شداده
وقتی شیر می خوری می گی تتوم شد.جونننننننننننننننننننن
نمی دونی یه بچه مثا تو داشتن چقدر شیرینه .و من روزی هزار بار خدا رو برای داشتنت شکر می کنم.
تو بزرگمرد کوچک منی .این روزا بابا حسین رفته هندوستان ماموریت کاری و تو حسابی مواظب مامانتی .
بازم میام برات مفصل می نویسم خیلی دوست دارم نفسم.
... پيام هاي ديگران() link ۸:٤٧ ق.ظ - ۱۳۸٩/۱۱/٢٤ - باراد
سلام پسر گل مامان .بعد از یه غیبت طولانی می خوام برات بنویسم.توی این مدت یعنی از تولد یک سالگیت که یه جشن خیلی خوب و کوچیک گرفتیم و خیلی خوش گذشت و نتونستم جزئیاتش رو برات بنویسم تا حالا همش مشغول کارای رساله دکتری بودم و همه خانوادگی تلاش می کردیم تا کارای من تموم بشه و امسال تابستون دفاع کنم تو هم خیلی کمکم کردی پسر باهوش و مهربونم . بالاخره 15 شهریور دفاع کردم و همه چی به خوبی و خوشی تموم شد. و حالا دیگه قول می دم از این به بعد بیش تر پیشت باشم و برات بنویسم و از تماشای تو لذت ببرم.
حالا هم مشغول اسباب کشی هستیم ولی من دیگه باید زودتر اینا رو برات می نوشتم. داریم می ریم تهران دیگه زندگی کنیم گه به محل کار من و بابایی نزدیکتر باشیم و بتونیم بیشتر به شما برسیم. عزیز دلم خیلی زود داری بزرگ می شی و واقعا حیف که ما هیچی نمی فهمیم واقعا دنیای بدیه تا بچه ها کوچیکن باید اونقدر دوید و تو فکر آینده شون بود و وقتی هم بزرگ می شن خوب ..................
اون روز، روز دفاعم می گم تو رو هم برده بودیم دانشگاه . زمان ارائه مطالبم بابا جونت مثل همیشه که با تو خیلی رفیقه بیرون سالن یک ساعت باهات بازی کرد ولی بعدش دیگه حسابی خسته بودی وقتی می خواستند نمره را اعلام کنند و جلسه خیلی رسمی بود یه چیغی زدی که نگو بابایی فیلمش رو گرفته حتما" ببین.
کلی کارای جدید توی این چند ماه انجام می دی که نمی شه همه رو نوشت ولی خوب من گلچینش می کنم:
١-از راه رفتن نگو که هیچی از دیوار راست هم بالا می ری و خیلی شیطونی . اگه روزی که را افتادی روی یه خط مستقیم راه می رفتی الان از ترکیه هم گذشته بودی دیگه چیزی از دستت در امان نیست، دسترسی کامل به تمام کشوها و کمد ها داری و اگه دستت به چیزی نرسه سر یه ثانیه چیزی پیدا می کنی تا بتونی ازش بالا بری و به خواسته ات برسی! در عرض یک ثانیه راهرو را کاملاً آب برمی داره چون پسر کوچولوی ما می ره سر شیر حمام و اونو باز می کنه و از دیدن فوران آب لذت می برد!!!!!! دیگه هم نمیشه بیاریش بیرون .زود تا منو می بینی موهاتو خیس می کنی چون می دونی من مجبور می شم حمومت کنم. خلاصه عاشق آب بازیو گل بازیو و دد هستی. فضولی یا کنجکاوی تو خونته و از هر جایی می گیرمت می ری سراغ اون یکی
کاملا هم می دونی چیو باید از کی بخوای از هرکس همون انتظاری رو که باید داری.
اعضای بدنت رو کاملا می شناسی و اسم هر کدوم و که میارم با انگشت نشون می دی
-گنجینه لغاتت هم خیلی وسیع شده و یه زبون بارادی برای خودت داری همه چیو می گی ولی به زبون خودت که مامانت خوب می فهمدش. از حرف اول همه لغات برای گفتنشون استفاده می کنی و با آواز باقی کلمه رو می گی . همه آ ها رو ا می گی
به باراد می گی با قوم بقوم=بله ام=سام هام=رهام حامه=حامد
ما و اهنگ ئین=ماشین نانه =حنانه اموم =حموم بوپ= توپ اخ=یخ
ما=ماست تا=تاب اب با فتحه می گی دوست دارم= بوس و قوم قوم
گنجیشک لالا سنجاب لالا= قوم قوم قوم قوم قوم قوم قوم قوم با اهنگ
با= باز کن بایی=بازی و .....................
همچنان عاشق نانای هستی و موقعی که یه آهنگ بشنوی حتی از دور سق می زنی و می رقصی و هر کسی هم که اونجا باشه به رقص دعوت می کنی
هیچ چیزی مثل تماشای فیلم های خودت سرتو گرم نمی کنه و نمی تونه بشونتت.فیلم شهر بی پرنده، خاله سارا و ... را می بینی و کاملا با اتفاقاتش عکس العمل مناسب نشون می دی. می خندی ، می رقصی ، ناراحت می شی و ....
پسر ما دنیایی از جذابیت شده که هر لحظه اش آدم را بیشتر در لذت داشتنش غرق می کنه و مجبورت می کنه برای این همه عشق و نعمت خدا را شکر کنی! شب ها بشینی بالای سرش تا صدای نفس کشیدن آروم و قیافه معصومش را ببینی و گرمای عشق پرت کنه! وقتی اشک تو چشم هاش جمع میشه و با مظلومیت لب ورمی چینه دلت بگیره! وقتی با دست های کوچیکش نازت کنه و یا وقتی خسته ای بیاد و بوست کنه یا چشمک بزنه تو غرق خوشبختی بشی!
خدایا برای نعمتی به این عظیمی و بکری شکرت...
... پيام هاي ديگران() link ۸:٥٥ ق.ظ - ۱۳۸٩/٦/۱۸ - باراد
سرسبزترین بهار تقدیم تو باد
آواز خوش هزار تقدیم تو باد
گویند که لحظه ایست روئیدن عشق
آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد
امسال اولین سالی که ما سه نفری بهار و آغاز کردیم با وجود تو بهارمون رنگ دیگه ای بخودش گرفت همه جا به نظرمون قشنگ تر از قبل بود هر چند با شیطنتهای تو همش باید فقط مواظب تو بودیم
.گل من پارسال در چنین روزایی روز شمار من انتظار تو رو می کشید ......و امسال کنار سفره هفت سینمون یه گل اضافه شده ..... خدایا توی سالی که گذشت تو دست یکی از فرشته هات رو گرفتی و آوردیش خونه ما.. تو به من و حسین نشان لیاقت پدر و مادر شدن رو دادی ... و به ما فرصت دادی نگهدار فرشته ای باشیم که حضورش تو رو به یادمون میاره...ممنونم خدا و ازت میخوام به همه اون هایی که دوست دارن یه فرشته سالم و صالح تو خونه اشون داشته باشن این نشان رو بدی و دلشون رو از شادی لبریز کنی
چقدر شیرینه با تو و کنار تو دست در دستات قدم زدن احساس غرور خاصی که نمی تونم توصیفش کنم ......عزیزکم تو از 9 ماهگی شروع به راه رفتن کردی ولی این قدم برداشتن و بی کله بودنت همراه با تمام جذابیتش برای خودت و من و بابابی آسیب هم بهت می رسونه و من هر بار تا مرز مردن و زنده شدن می رم......خدایا خودت مواظب این فرشته های کوچکت
توی عید یک روز رفتیم ساوه خونه ، خاله سارا ( دختر دایی مامان) و دو روز هم رفتیم شمال پیش بابابزرگ و مامان بزرگ مهربونت خیلی هم بهمون خوش گذشت . پسر من خیلی معاشرتیه به همه سلام می کنه( به شیوه ژاپنی) ، بوس می فرسته،چشمک می رنه و خلاصه دلبری می کنه.عاشق مهمونم هست و پسر مهمون نواز من عاشق اینه که زنگ خونه به صدا در بیاد و بدوه در رو باز کنه .
کارایی هم که یاد گرفتی ایناست: سلام می کنی ، بوس می کنی، چشمک می زنی، بای بای می کنی،حسابی می رقصی، نماز می خونی، اواز می خونی یعنی با اهنگ همراهی می کتی ومنظورت می فهمونی به مامانت، مامان و بابا و دد و به به هم می گی، همه چی رو درک می کنی و.........
با عیدیهات برات یه حساب توی بانک باز کردیم
سال های خوبی رو برات آرزو دارم امیدوارم طرح الهی زندگیت همواره آشکار بشه عزیزکم
سالم باشی و شاد .........
... پيام هاي ديگران() link ۳:٢٥ ب.ظ - ۱۳۸٩/۱/٢٥ - باراد
چه روزای قشنگی میگذرونم کاش اینقدر زود نمی گذشت.وقتم را با پسرم در خونه می گذرونم .اگه لحظه ای غافل بشم زیر میز است یا سطل اشغال را زیر و رو کرده یا تلفن را از رو میز انداخته پایین یا توی فریزر باید پیداش کنم یا وسایل کمدها و کابینتها رو خالی کرده یا وسط حمام داره شامپوها رو خالی می کنه یا.........
پسر گلم من قدر این لحظه های شیرین تکرار نشدنیو می دونم.
از 23 بهمن دیگه دوییدی ودر روز همش راه می ری. اصلا نشستن دوست نداری.اگه من با خودم جایی نبرمت .خودت دنبال من می ایی هر جا که بروم همش باید مواظب کنجکاویهات باشم .
زیاد اهل خوردن نیستی فقط به اندازه ای که برای شیطونیات انرژی داشته باشی می خوری اگر چیز خوردنی دستت باشه به من هم تعارف می کنی.
امروز اگه دیر جنبیده بودم خودت را از روی صندلی غذا انداخته بودی پایین .همش می ایستی روی صندلی غذا و لحظه ای آروم نمی گیری .همیشه شیطنت پسر بچه ها را دوست داشتم هنوز هم دوست دارم .امروز نزدیک بود لپ تاپ را که سیم شارژش تو برق بود بکشی پایین در یک لحظه استثنایی ازت گرفتم .عاشق تلفن کنترل و موبایلی کافی یک تلفن بدهم دستت .دیروز انچنان بلایی سر تلفنم اوردی .که گمان نمی کردم دیگه کار کنه. هر چی بهت بدهیم باید کشف کنی و باید بیاندازی زمین یا بکوبی روی میز تا بفهمی چه صدایی می ده . به نظر من و اطرافیان خیلی با هوشی البته این طبیعی است که همه پدر و مادرها بچه هایشان را باهوش می دانند .ولی توی این سن درک رابطه های علت و معلولی هنوز خیلی زوده نه !!!!!!!!!همه چیو هم می فهمی.هرکاری بگم بکنی می کنی مثلا میگم لباسات دربیار بریم حموم می ری طرف حموم و سعی میکنی شلوارت در بیاری
می دونی کنترل مال تلوزیون و جلوی تلوزیون می ایستی و شستی هاش می زنی.می دونی دگمه روی در ماشین یه ربطی به پایین اومدن شیشه ماشین داره و.....
وقتی می خواهی بری توی آشپزخونه یا پشت میزتلوزیون و ما نمی گذاریم و جلوش می بندیم وقتی می بینی راه نداره میری یه راه دیگه را بررسی می کنی و بالاخره موفق می شی .خلاصه که شیطونی شدی برای خودت
آدمهارو هم می شناسی ، اصلا غریبی بلد نیستی ، از دخترای مردم هم دلبری می کنی
حرف زدنت هم خیلی بامزه است کلی برای خودت حرف می زنی و صداهای مختلف را تکرار می کنی. توی ماشین یا توی هوای آزاد همش میزنی زیر آواز وقتی هم برات شعر می خونیم تو هم با صدات همراهی می کنی . وقتی خوشحالی هم اواز می خونی صداتم خیلی بلنده .وای که از دوست داشتنی بودنت هر چه بگم کم گفتم .
توی این ماه یک بار دیگه رفتی شمال دیدن بابابزرگ و مامان بزرگ مهربونت.مامان برزگت از سوریه برات سوغاتی اورده بود.رفتی کنار دریا قدم هم زدی جون دلم.گیله مرد منی دیگه ......
14 اسفند برای اولین بار رفتیم پارک اینقدر هیجانزده بودی که نگو اولش سکوت کرده بودی و فقط تماشا می کردی بعددیگه توی پارک می دوییدی. حسابی تاب و سرسره سوارت کردیم گل من
... پيام هاي ديگران() link ٦:۳۳ ب.ظ - ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ - باراد
برای بهترین مامان دنیا
خیلی وقت است می خواهم از تو بنویسم .از مادری که بهترین مادر دنیااست .اغراق نمی کنم . تو خوبی خیلی خوب مامانم .انقدرخوب که سایه پر مهرت همیشه روی زندگی من بوده .
از دوران نوجوانی که با همه سختی هام وبرای گذر از بلوغ اونهمه مهربانی ها و گذشت ها و کنار اومدن با بد قلقی هایم همراهیم کردی تا همین حالا که خودم یک پسر دارم که گاهی بد قلقل ترین موجود روی زمین می شه .
صبوری هایت در مقابل شیطنت ها مون تا همین حالا که پسرم شیطنت می کنه و همه زندگی تو را که همیشه پاکیزه ترین بوده کثیف می کنه مبل ها را از بین می بره روی فرش چایی و دوغ می ریزه و تو صبوری هنوز هم صبوری و من را هم هنوز هم به صبوری دعوت می کنی .
مهربانی و گذشتت و فداکاری ات همیشه زبانزد بوده تا همین حالا که برا ی من و نوه ات از خودت و از زندگی ات و از همه فرصت های خوب می گذری .
مامان همیشه دلم می خواست مثل تو باشم صبور ،مامان همیشه دلم می خواست مثل تو باشم :با گذشت ، مامان همیشه دلم می خواست مثل تو باشم : قوی مصمم و بااراده -مامان همیشه دلم می خواست مثل تو باشم :محکم بدون اینکه به کمک کسی نیاز داشته باشم
ار خدا کمک می خوام تا کمکم کنه دختر لایق تو باشم
باید باهات حرف بزنم بازهم بیشتر از قبل باید ازت بپرسم بیشتر از قبل باید بدانم که راز همه خوبیها و مهربانی هایت چیه باید بدانی که برای همه اونچه که هستی تحسینت می کنم باید بدانی که تو برایم الگویی تو برایم نمونه ای .باید بدانی بهترین چیزی که بهم دادی و من هم امانتدار خوبی بودم عشق مادری است .من هم عشقی که از تو یاد گرفتم را دارم نثار پسرکم می کنم و لذت می برم ازاینهمه خوشبختی و عشق .
برای بهترین پسر دنیا
دردونه مامان توی 9 ماهگی یاد گرفتی از پله ها بالا بری ، ولی توی پایین اومدن خیلی بی کله ای و اهل ریسک ،الکی ادای گریه کردن یا خندیدن در میاری و چشات رو بهم فشار می دی هر چند وقتی زیر چشی نگاه می کنی ببینی عکس العمل ما چیه. دد و مام و بابا رو می گی ولی اولین کلمه ای که گفتی دد بود ،روز 11 بهمن 1388
، 8 تا دندون داری 4 تا بالا 4 تا پایین. کلا خیلی خوش خوراک نیستی.اصلا چیزای جامد نمی خوری انگار گلوت راهش تنگه .
کابینت ها و کلا هر دری رو باز و بسته می کنه و وسایل های توی کمد رو بیرون میاری،وقتی به چیز ممنوعه دست میزنه و یا کار خطرناکی می کنی بر می گردی مامانت رو نگاه می کنی و می خندی.
بابات برات رقص رقصی می خونه و تو خودت حسابی تکون می دی اونم کلی ذوق می کنه
یاد گرفتی از روی تخت بیای پایین اول پاهات میاری پایین می ایستی و بعد دستت می گیری به میز توالت و راه میافتی.
یک هفته مونده بود 9 ماهت تموم بشه راه افتادی تا هفته بعدشم دیگه دوییدی.
از بین اسباب بازی ها می دونی کدوم نی نی و کدوم ماشین و کدوم توپ هستش و اسم هرکدوم رو بیارم همون رو نشونم میدی. عزیر مامان عاشق سیمه به خصوص سیم شارژر موبایل. سیم اتو سیم وبکم سیم آنتن سیم... هر سیمی که ببینه به سرعت باد به طرفش میره.
این روزها وقتی چشم باز میکنم و تو را میبینم که چه آروم در کنارم خوابیده ای بیشتر عاشقت میشم
داری قد میکشی و بزرگ میشی و روز به روز مهربونتر
در کل پسر شیرین و با هوشی هستی و از همه مهمتر مهربون واجتماعی تا یادم نرفته ،
خدایا ازت بی نهایت سپاسگزارم که من رو لایق مادری این فرشته دونستی.هر روز بر کفایت و لیاقتم بیفزا.
... پيام هاي ديگران() link ۱۱:۳٩ ب.ظ - ۱۳۸۸/۱٢/٧ - باراد
