بهترین بهترین من

بابای خوب باراد من

خوب  ترینم   

ازت ممنونم وقتایی که حس  می کنم تنها ترین زن این شهرم  محکم بغلم میکنی و مطمئنم میکنی  هر  اتفاقی بیفته تو رو میتونم داشته باشم و روی بازوهای  مهربونت میتونم حساب  کنم  

 

ازت ممنونم اینهمه برای  پسرمون وقت میذاری و بهش  اعتماد به نفس  میدی ..عشق  میدی ..هر روز با هاش صحبت  میکنی از سرکارت و دوستات می گی تا اون هم تشویق بشه از مهدکودکش برات تعریف کنه.انقدر  دوستت داره و تو شدی  کسی که دلش  میخواد کارهاش  مثل تو باشه ... 

 

ازت ممنونم در  هر  حالتی  نظرت رو با نظر من یکی  میکنی بعد به پسرک اعلام میکنی . من  همیشه دوست داشتم یگانگی ما رو ببینه تو  عمل و همین طور  هم شد . همیشه بهش می گی هرچی مامان شقایقت بگه و بهش یاد می دی به نظر مامانش و بعدها همسرش احترام بذاره .

 

ازت ممنونم که  همیشه حواست به من هست همیشه حواست هست چه کاری ممکنه برام سخت تر باشه که حتما خودت انجامش بدی   . من میدونم بین اینهمه مشغله پیدا کردن یک وقت برای  انجام این کارها  خیلی  هم راحت نیست ... 

همیشه دلت می خواد من و باراد خیلی راحت باشیم وصبح ها که میری سرکار رضایت کامل رو  وقتی من وباراد می خوایم بخوابیم توی چشات می بینم . دلت می خواد ما راحت باشیم در ارامش بخوابیم و همه کارها روی دوش قوی تو باشه... تو  همه رو بخاطر ما میکنی و من میفهمم چرا ... 

 

ازت ممنونم  موقع غذا با دقت نگاه میکنی ببینی  من کمتر برای  خودم گوشت و ماهی نریخته باشم و  خیلی وقت ها یه سالاد میوه   خوشمزه درست می کنی  و به زور  به من میدی هر  چند هنوز  میل داشته باشی  خودت .. 

 

ازت ممنونم  هر وقت بخوام با دوستام یا همکارام برم بیرون یا یه وقتیو برای خودم داشته باشم  از  وقتت  میذاری و زودتر  میای  خونه و  پسرمون رو نگه میداری و در  حالی که کلی  کار داری  برای  من فرصتی رو اماده میکنی  تا تنها و  بی دغدغه خوش باشم ..این ها به من انرژی زیادی  میده ... 

 

 

ازت ممنونم  با این که هیچ وقت غذای  تکراری یا برخی غذاها رو دوست نداری ولی  تا دو سه روز  هم اگر  چیزی  درست نکنم  این تو  هستی که بی  حرف و  اعتراض  همون رو میخوری و من از  نگاهت متوجه میشم  که ترجیح میدادی چیز  مورد علاقه ات باشه ... یا خودت با صبر و سلیقه و عشق فراوون برای منو باراد غذای خوشمزه درست می کنی  این ها وظیفه نیست  نه  آشپزی من و  نه  صبوری  تو ...این ها  فقط  درک  بالاست .. 

 

ازت ممنونم  که این طور  گرم و مهربون هستی ..این قدر  اهمیت میدی به جزییات مربوط به من و پسرت ..این همه صبور و خوب و  دوست داشتنی  هستی ... با تو  میشه بدترین ها رو گذروند ..سخت ترین ها رو پشت سر  گذاشت و   گره های  رابطه رو با نرمی و  عشق باز  کرد ... 

 

 یه دنیادوستت دارم   

 

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱:۳۱ ‎ب.ظ - ۱۳٩۱/٦/۱٥ - باراد

پسر ارزوهای من

تابستان شده و من و بزرگ مرد کوچک من بیشتر لحظه ها را باهم می گذرانیم،تقریبا 4 روز در هفته  کامل با همیم ،با هم بازی می کنیم کارتون های مورد علاقه دوتامونو می بینیم ، به پارک می ریم ، خرید می کنیم و ............ در چشم هایش خیره میشوم و از این که مادر این کوچولوی دوست داشتنیه باهوشم به خودم میبالم  و روزی هزار بار خدا رو شکر می کنم .

می دونم به زودی روزهایی خواهد رسید  که قدش از قد پدرش هم  بالا میزنه و باید سرم بالا بگیرم  تا صورت دوست داشتنیش ببینم. خوشحالم که بیشتر وقتم را با این پسر کوچولوی قوی و  سرسخت می گذرونم .پسرکی که دوست داره خیلی مرد باشه ، قوی باشه ، بن تن باشه ، خیلی بزرگتر از سنش وبه همه کمک کنه .همه چیش به نظر من دوست داشتنیه .همه چیش بهترینه گاهی لج بازی هایش را هم از ته دل تحسین میکنم گرچه ظاهر مادرانه ام را حفظ میکنم و گاهی حتی زیر لب یا عیان غرغری میکنم .

 هر صبح پا می شه یه خواب تعریف می کنه نمی دونم واقعا می بینه یا تخیلشه ولی هر کدوم باشه  نقطه قوته این کوچولوی منه. مثل اونروز که گفت خواب دیده مامان جونش گفته بیا کمکم اثاثامون بیار ترهان می خوایم خونمونو بیاریم پیش تو. پسرک آرزوهای من  در 3 سالگی انگشتر توی تخم مرغ شانسی رو به دختر هم کلاسی مهدش آروشا می ده و می گه من بهش گفتم I LOVE YOU    اونم بهم گفت I KISS YOU    

هزارتا چیز دیگه هم هست ولی اونوقت باید تا صبح بنویسم فقط می گم خیلی می فهمه پسر گلم با همه خیلی خوب ارتباط برقرار می کنه .اسمش و می گه و انتظار داره طرف مقابل هم حتما اسمشو بگه . با هم که خرید می ریم حتما باید اون قیمت رو بپرسه و حتما خودش حساب کنه .هیچکس باورش نمیشه 3 سالشه

پسرک احساساتی من  کلمات محبت امیز  را چنان نرم در گوشم می خواند که همه زمزمه های عاشقانه دنیا را بیرنگ میکند و بودن کنارش ،من را در برابر همه تردید های عمرم ،پیروز و سربلند میکند و من چه خوشبختم که دارمش .و شکر گزار خدایی که مرا مادر این فرشته کرد .

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱:٤٤ ‎ب.ظ - ۱۳٩۱/٥/٤ - باراد

پسر خوش ذوق من

سلام پسر گل مامان

الان رسوندمت مهد کودک .اونجا رو خیلی دوست داری ولی یه ذره خواب آلویی صبحها تا پاشی صبحانه بخوری و یه کم کارتون ببینی خیلی طول می کشه.همش می گی این کارتونم ببینم بعد بریم باشه! خلاصه باید یه کوچولو برنامت تغییر بدیم.

توی مهدکودکت همه خیلی دوست دارند وقتی میری توی مهدکودک  می گند انرژی اومد.عاشق قلدریات و بی تفاوتی های مردونت شدن !!!!!!!!!!

همش می گی برای چه دردی می خوره یا  چرا .همینطور مسلسل وار می پرسی.خانم مربیت می گفت اینقدر می گی چرا که اونا خواستند بفهمی اینقدر چرا گفتن چه جوریه  بهت گفتن چرا دهن داری ؟ گفتی باهاش غذا بخورم.گفتن چرا پا داری ؟ گفتی راه برم و............... آخرش بعد از یه عالمه چرا گفتی دیدین سخت نیست!!!!!!

هفته پیش رفتیم کرمانشاه اینقدر ذوق کردی و لذتی که  می بردی رو نشون می دادی که دلمون می خواد همه جای دنیا با تو بریم پسر خوش ذوق من. توی رستوران وقتی گارسون پرسید چی می خورید گفتی من لوبیا پلو می خورم و گارسون عذر خواهی کرد که ندارند.

عاشق کارتون پلنگ صورتی هستی کلا کارتون خیلی دوست داری و هر چی  می بینی سیر نمی شی ولی توی خونمون قانون داریم برای کارتون دیدین و نوبتی برنامه های تلوزیون را می بینیم و تو هم به قانون احترام می ذاری عسلم.

این روزها به همه ایمیل می زنی و اس ام اس می فرستی  وبازی کامپیوتری شیرو انجام می دی. اینم از بچه های نسل IT

مثلا  توی مسافرتمون برای ماه ایمیل می زدی بهش می گفتی  بیاد دم خونه مامان جون

یا به نی نی توی دل شروین جون اس ام اس می زنی که زودتر بیاد بیرون و با هم با اسباب بازی هاش بازی کنید

روز به روز با هوش تر و شیرین تر می شی عزیز دلم از خدای مهربون می خوام کمکم کنه مامان خوبی برای تو باشم

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ - ۱۳٩٠/٥/۳٠ - باراد

باهوشترین بچه دنیا

سلام پسر قند عسلم

الان که دارم اینارو برات می نویسم تو توی مهدکودکت هستی و حسابی داری خوش می گذرونی. از 11 تیر ماه دیگه رفتی مهدکودک .البته هنوز خیلی تفریحی می ری چون مامانت وقتش ازاده .وقتی میای خونه همه چیو برام تعریف می کنی.همه شاخ در میارن وقتی براشون میگم که تو چه جزئیاتی برات مهمه و تعریف می کنی برام. مثلا روزای اول که رفته بودی بهت گفتم کیو اونجا از همه بیشتر دوست داری گفتی سپیده بعدشم گفتی که باهم الیسا الیسا جینگیلی الیسا بازی کردین.فرداش که پرسیدم سپیده کیه فهمیدم مربی بچه های 4 ساله است که بعضی وقتا میاد و با شما هم بازی می کنه.همه چی با جزئیات توی ذهنت می مونه. امروز که داشتیم میومدیم مهدکودک من مسیر همیشگیو نیومدم  به سرخیابون که رسیدیم گفتی مامان باید آست بری (یعنی راست) چپ که میره میدون کاج!!!!!! من شاخ دراورده بودم البته فکر کنم راست و چپش شانسی درست شده بود ولی مید ون کاجش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!یعنی جهت مهدکودکت می دونستی گلم

توی مهد کودک نمی دونم چرا بچه ها رو گاهی هل می دی. از خودت می پرسم می گی اونا هلت دادن و تو هم هلشون دادی ولی خلاصه یه ذره قلدر شدی ولی بعدش همیشه می گی من کار اشتباهی کردم  حق با شماست!!!!!!!!!!دیگه هیچکس نمی تونه بهت چیزی بگه زرنگ مامان

هر جمعه با بابات می ری استخر و بعدش همش تو بابا حسینی و با یک باراد خیالی همه کارایی که بابات برات می کنه را اجرا می کنی.بغلش می کنی باهاش حرف می زنی می بریش توی آب و....... خیالپردازی فوق العاده ای داری(اینو دیگه به خودم رفتی)

خلاصه روز به روز بیشتر عاشقت میشم

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱:۱٥ ‎ب.ظ - ۱۳٩٠/٥/۱۱ - باراد

بابا حسین کوچولوی من

سلام بابا حسین کوچولوی من

دوباره بعد از مدت ها می خوام برات بنویسم.دیگه بعد از کلی مشکلات و استرس توی خرداد فارغ التحصیل شدم.این مامان تو هم همش سرش شلوغه.تو هم صبح که بیدار می شی بهش می گی نرو سر کارمامان یا نرو دانشگاه پیش باراد بمون.منم بهت میگم تو دیگه پسر بزرگی شدی پیش پریسا جون بمون بازی کن تا من بیام.اونوقت پسر عاقلم می گه برو به کارات برس مامان زودی بیا.از همکاری عاقلانه ات ممنونم پسر عسلم.

قربونت برم عسلم.بعدا که با هم بازی می کنیم (تو عاشق بازی با نقش های مختلفی مخصوصا بابا حسین )به من می گی تو بارادی دیگه بزرگ شدی پیش پریسا جون بمون تا من به کارام برسم.منم همش قربونت می رم.از صبح تا شب همش می گی من بابا حسینم و همه کارهای بابا حسینت رو تقلید میکنی.

خیلی بابا حسین خوبی داری ،خدا برامون حفظش کنه.با هم همه جا می رید.از موزه و استخر و پارک گرفته تا کارواش و تعمیرگاه و پمپ بنزین و....

پسر مامان اون روزا که می خواستم با بابا حسین ازدواج کنم همش دلم می خواست یه پسر داشته باشم عین اون باشه یعنی یه حسین کوچولوی دیگه.دلم می خواست از مامان بابا حسین ( خدا رحمتشون کنه)بپرسم اونو چه جوری تربیت کرده که اینقدر خوبه به منم بگه منم پسرم  رو همونطوری بار بیارم.حالا که تو همش می گی من بابا حسینم خیلی توی دلم قند اب می شه بابا حسین کوچولوی من.

به خاظر رفتارای این بابای مهربون پسرم توی همه کاری می خواد همراهی کنه تازه کباب هم روی آتیش درست می کنهچشمک حسابی فنی شده همش پیچ گوشتی دستشه و داره همه جا رو تعمیر می کنه.

راستی تولد دوسالگیت هم مبارک.اینقدر بزرگتر از سنت رفتار می کنی و حرف می زنی که باورم نمی شه فقط دوسالته

تو عاشق فیلم و کارتون دیدن،ماشین سواری، کتاب خوندن، قصه شنیدن و همه چیزای خوب هستی .عاشقه ماشین هم هستی از الان یک سره رانندگی می کنی .پشت فرمون ماشین می شینی می ری  پایین که پات به گاز و ترمز برسه یه دستت روی دنده و یه دستت هم به فرمونه.بعد مثلا بابا حسینی می ری نون تازه می خری و برای باراد شیر و ماست و بستنی و.........

چند تا شعر می خونی عاشق قصه های می می نی و خاله سوسکه ای و  خودت همه را از حفظ می خونی

از عید دیگه از شیر گرفتمت، جیشت رو هم می گی ، خودت تا صبح یه سره روی تخت خودت می خوابی و خرابکاری هات هم کم شدهنیشخندقلب این ترم یک شبانه روز کامل هم پیش مامان جون و بابا جونت  یا بابا حسین  می موندی تا من برم شیراز و بیام .خلاصه یه اقا پسر گل که دیگه مرد شده و هیچ زحمتی برای مامانش نداره.

دامنه کلماتت به خاطر زحمت های مامان جونت که همش برات شعر می خونه و قصه می گه خیلی زیاده یعنی راحت انشا می نویسی.هر کار بدی می کنی می گی ببخشید اشتباه کردم حواسم نبود می دونم کار بدی شد.باورت می شه من هیچ وقت نگفتم اینو بگو. توی زرنگ اینو می گی که دیگه کسی هیچی نتونه بگه.امروز داشتم کارتون دکتر ارنست می دیدم تو می خواستی خاله سوسکه ببینی.گفتم این خیلی قشنگه بیا ببینیم گفتی مامان تو کوچولو بودی این کارتونو می دیدی؟ الان هم دوست داری ببینی؟پس ببین اشکالی نداره من اجازه می دم بعدا نوبت من. 

خلاصه هر روز کلی دل ما رو می بری مرد کوچک خانه عشق ما

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ - ۱۳٩٠/۳/٢٢ - باراد

 

سلام پسر گلم

دیگه حسابی بزرگ شدی و من توی این مدت اینقدر مشغول کارام بودم که اصلا متوجه نشدم این همه وقته که برات ننوشتم.همه این مدت کلی توی ذهنم برات نوشتم ولی حالا می بینم که اینجا ثبت نشده .ولی دیگه شکر خدا داره زحماتمون به ثمر می رسه از تز دکترام دفاع کردم و چند تا مقاله داخلی و خارجی چاپ کردم و........ و با هم می خوایم کلی لذت ببریم.

تو حالا دیگه.یه زبون بارادی قشنگی داری که نگو دلم ضعف می ره وقتی جرف می زنی و می خوام بخورمت. حسابی حرف می زنی  21 ماهت تموم شده داری کم کم جیشت می گی و می خوام تا عید ازشیر هم بگیرمت.

توی این مدت 1سال و نیمگی یک ماه رفتی مهدکودک و کلی گریه کردی دیکه دلم نیومد که بری .یک ماه توی خونه بودن بعدشم پریسا چون بعضی روزا میاد پیشت.اولش خیلی احساس عدم امنیت کرده بودی و دیکه با ادما راحت نبودی ولی الان بارز دوباره مثل قبل شدی حسابی با همه ارتباط برقرار می کنی و دلبری می کنی همه عاشقت می شند غشق من.

وقتی بهت می گم عشق من کیه می گی باداد

وقتی می گم تو عشق کی هستی می گی مامان شداده

وقتی شیر می خوری می گی تتوم شد.جونننننننننننننننننننن

نمی دونی یه بچه مثا تو داشتن چقدر شیرینه .و من روزی هزار بار خدا رو برای داشتنت شکر می کنم.

تو   بزرگمرد کوچک منی .این روزا بابا حسین رفته هندوستان ماموریت کاری و تو حسابی مواظب مامانتی .

بازم میام برات مفصل می نویسم خیلی دوست دارم نفسم.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۸:٤٧ ‎ق.ظ - ۱۳۸٩/۱۱/٢٤ - باراد

لذت جز تماشای تو نیست

سلام پسر گل مامان .بعد از یه غیبت طولانی می خوام برات بنویسم.توی این مدت یعنی از تولد یک سالگیت که یه جشن خیلی خوب و کوچیک گرفتیم و خیلی خوش گذشت و نتونستم جزئیاتش رو برات بنویسم تا حالا   همش مشغول کارای رساله دکتری بودم و همه خانوادگی تلاش می کردیم تا کارای من تموم بشه و امسال تابستون دفاع کنم تو هم خیلی کمکم کردی پسر باهوش و مهربونم . بالاخره 15 شهریور دفاع کردم و همه چی به خوبی و خوشی تموم شد.  و حالا دیگه قول می دم از این به بعد بیش تر پیشت باشم و برات بنویسم و از تماشای تو لذت ببرم.

حالا هم مشغول اسباب کشی هستیم ولی من دیگه باید زودتر اینا رو برات می نوشتم. داریم می ریم تهران دیگه زندگی کنیم گه به محل کار من و بابایی نزدیکتر باشیم و بتونیم بیشتر به شما برسیم. عزیز دلم خیلی زود داری بزرگ می شی و واقعا حیف که ما هیچی نمی فهمیم واقعا دنیای بدیه تا بچه ها کوچیکن باید اونقدر دوید و تو فکر آینده شون بود و وقتی هم بزرگ می شن خوب ..................

اون روز، روز دفاعم می گم  تو رو هم برده بودیم دانشگاه . زمان ارائه مطالبم بابا جونت مثل همیشه که با تو خیلی رفیقه بیرون سالن یک ساعت باهات بازی کرد  ولی بعدش دیگه حسابی خسته بودی وقتی می خواستند نمره را اعلام کنند  و جلسه خیلی رسمی بود یه چیغی زدی که نگو بابایی فیلمش  رو گرفته حتما" ببین.

کلی کارای جدید توی این چند ماه انجام می دی که نمی شه همه رو نوشت ولی خوب من گلچینش می کنم:

١-از راه رفتن نگو که هیچی از دیوار راست هم بالا می ری و خیلی شیطونی . اگه روزی که را افتادی روی یه خط مستقیم راه می رفتی الان از ترکیه هم گذشته بودی    دیگه چیزی از دستت در امان نیست، دسترسی کامل به تمام کشوها و کمد ها داری و اگه دستت به چیزی نرسه سر یه ثانیه چیزی پیدا می کنی تا بتونی ازش بالا بری و به خواسته ات برسی! در عرض یک ثانیه راهرو را کاملاً آب برمی داره چون پسر کوچولوی ما می ره سر شیر حمام و اونو باز می کنه و از دیدن فوران آب لذت می برد!!!!!! دیگه هم نمیشه بیاریش بیرون .زود تا منو می بینی موهاتو خیس می کنی چون می دونی من مجبور می شم حمومت کنم. خلاصه عاشق آب بازیو گل بازیو  و دد هستی. فضولی یا کنجکاوی تو خونته و از هر جایی می گیرمت می ری سراغ اون یکی

کاملا هم می دونی چیو باید از کی بخوای از هرکس همون انتظاری رو که باید داری.

اعضای بدنت رو کاملا می شناسی و اسم هر کدوم و که میارم با انگشت نشون می دی

-گنجینه لغاتت هم خیلی وسیع شده  و یه زبون بارادی برای خودت داری همه چیو می گی ولی به زبون خودت که مامانت خوب می فهمدش. از حرف اول همه لغات برای گفتنشون استفاده می کنی و با آواز باقی کلمه رو می گی . همه آ ها رو ا می گی

به باراد می گی با قوم   بقوم=بله             ام=سام             هام=رهام            حامه=حامد

ما  و اهنگ ئین=ماشین      نانه =حنانه   اموم =حموم                       بوپ= توپ           اخ=یخ 

ما=ماست      تا=تاب          اب با فتحه می گی   دوست دارم= بوس و قوم قوم

گنجیشک لالا سنجاب لالا= قوم قوم قوم قوم قوم قوم قوم قوم  با اهنگ

با= باز کن              بایی=بازی  و   .....................

همچنان عاشق نانای هستی و موقعی که یه آهنگ بشنوی حتی از دور سق می زنی و می رقصی و هر کسی هم که اونجا باشه به رقص دعوت می کنی

هیچ چیزی مثل تماشای فیلم های خودت سرتو گرم نمی کنه و نمی تونه بشونتت.فیلم شهر بی پرنده، خاله سارا و ... را می بینی و کاملا با اتفاقاتش عکس العمل مناسب نشون می دی. می خندی ، می رقصی ، ناراحت می شی و ....

پسر ما دنیایی از جذابیت شده که هر لحظه اش آدم را بیشتر در لذت داشتنش غرق می کنه و مجبورت می کنه برای این همه عشق و نعمت خدا را شکر کنی! شب ها بشینی بالای سرش تا صدای نفس کشیدن آروم و قیافه معصومش را ببینی و گرمای عشق پرت کنه! وقتی اشک تو چشم هاش جمع میشه و با مظلومیت لب ورمی چینه دلت بگیره! وقتی با دست های کوچیکش نازت کنه و یا وقتی خسته ای بیاد و بوست کنه یا چشمک بزنه تو غرق خوشبختی بشی!

خدایا برای نعمتی به این عظیمی و بکری شکرت...

 

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۸:٥٥ ‎ق.ظ - ۱۳۸٩/٦/۱۸ - باراد

نوروز 89یازده ماهگی

سرسبزترین بهار تقدیم تو باد

آواز خوش هزار تقدیم تو باد

گویند که لحظه ایست روئیدن عشق

آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد

 امسال اولین سالی که  ما  سه نفری بهار و آغاز کردیم با وجود  تو  بهارمون  رنگ دیگه ای بخودش  گرفت  همه جا به نظرمون قشنگ تر از قبل بود هر چند با شیطنتهای تو همش باید فقط مواظب تو بودیم

.گل  من  پارسال  در چنین روزایی روز  شمار من انتظار تو رو می کشید  ......و امسال  کنار سفره  هفت سینمون  یه گل  اضافه شده ..... خدایا توی سالی که گذشت تو دست  یکی  از فرشته هات رو  گرفتی  و   آوردیش  خونه ما.. تو به من و حسین نشان لیاقت پدر و مادر شدن رو دادی ... و به ما فرصت دادی  نگهدار فرشته ای  باشیم که حضورش تو رو به یادمون میاره...ممنونم خدا و ازت میخوام به همه اون هایی  که دوست دارن یه فرشته سالم و صالح تو خونه اشون داشته باشن این نشان رو بدی و دلشون رو از شادی  لبریز  کنی 

چقدر شیرینه  با تو و کنار تو دست در دستات  قدم زدن  احساس غرور خاصی که  نمی تونم توصیفش کنم ......عزیزکم  تو از 9 ماهگی  شروع  به راه رفتن کردی ولی این قدم  برداشتن و بی کله بودنت  همراه  با تمام  جذابیتش برای خودت و  من و بابابی آسیب هم بهت می رسونه و  من  هر بار  تا مرز مردن و زنده شدن می رم......خدایا  خودت مواظب این فرشته های کوچکت

توی عید یک روز رفتیم ساوه خونه ، خاله سارا ( دختر دایی مامان) و دو روز هم رفتیم شمال پیش بابابزرگ و مامان بزرگ مهربونت خیلی هم بهمون خوش گذشت . پسر من خیلی معاشرتیه به همه سلام می کنه( به شیوه ژاپنی) ، بوس می فرسته،چشمک می رنه و خلاصه دلبری می کنه.عاشق مهمونم هست و پسر مهمون نواز من عاشق اینه که زنگ خونه به صدا در بیاد و بدوه در رو باز کنه .

کارایی هم که یاد گرفتی ایناست: سلام می کنی ، بوس می کنی، چشمک می زنی، بای بای می کنی،حسابی می رقصی، نماز می خونی، اواز می خونی یعنی با اهنگ همراهی می کتی ومنظورت می فهمونی به مامانت، مامان و بابا و دد و به به هم می گی، همه چی رو درک می کنی و.........

با عیدیهات برات یه حساب توی بانک باز کردیم

سال های خوبی رو برات  آرزو دارم   امیدوارم طرح الهی زندگیت همواره آشکار بشه عزیزکم

 سالم باشی و شاد .........

...

پيام هاي ديگران()        link        ۳:٢٥ ‎ب.ظ - ۱۳۸٩/۱/٢٥ - باراد